تبليغاتX
دیوانه از قفس پرید...



عنوان مطلب : دلتنگی های بهارونه ی یه شاعر مسافر که از بهشت اومده که بره بهشت اما حواسشو تو مسافر خونه های بین راه پرت کردن اونم دستشو از دست راه بلدش کشیده بیرون و سرگردون مونده وسط خوف ورجایی که خوفش از خودشه و رجاش به اونی که یه پنجره س به سمت همیشه های روشن خوشبختی...

 

واسه من که تا هنوزم به زمستون دل می بازم

بودن تو یه بهونست یه بهاره گل نازم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386;ساعت 11:7;  توسط حسام الدین;  | 

..................................بسم رب الرضا....................................

.............................................................................

.....................................................................

بعد از اینکه تو بهشت روی زمین -حرم امام رضا- 

بودم که آدمها به واسطه ی اینکه دلاشون

به سرانگشت کرم صاحب اون

بهشت گره خورده مست

باده ی ناب آب

سقا خونه

میشن

دلم

نیومد

دیگه مطلب

امام رضایی آپ

کنم...نمی دونم چرا

تو این روزای آخر سال۸۶

که همه دنبال نو شدن و تازه

شدن هستن دل بیقرار من مثـل

همیشه نیست ؟ انگار حساب وکتاب

روزها از دستش در رفته...نمیگم هنوز بهاری

نشدم اما می دونم اون گلی که با اومدن همون یکی

بهار میشه هنوز نیومده... یه خواهشی دارم بچه ها بیاین

اولین دعامون تو اولین لحظه ی سال ۸۷ واسه اومدن اون یه گل

باشه... اللهم عجل لولیک الفرج... والعافیه والنصر...واجعلنا من خیر

اعوانه و انصاره...الهی آمین... راستی یادم رفت دعای دوممو بگم : الهی

زندگی همه تون طولانــــی...عریـض...وعمیق بـاشه . طولش باشـه عمرتـون

عــــــرضــــــش باشه رویاهاتون... و عمق زنـــــــــــدگیتون ان شاء ا... خدا باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386;ساعت 17:31;  توسط حسام الدین;  | 

 

بی صبر تر از اونم که اینا رو واسه دلم آپ نکنم...

دارم میرم پیش صاحب دلم...

همونی که دلمو خیلی وقته پیشش جا گذاشتم

دعا گوی همه تون هستم

سر انگشتی برآوردی و دریا درتلاطم شد

در آن لبخند طوفانی شکوه آسمان گم شد

 

تو با تکرار بسم الله از باران گذر کردی

خروش ابرها با تو هم آوا در ترنم شد

 

گشودی چشمهایت را بر این تردید تابیدی

و با زیبای چشمان تو خورشیدی تجسم شد

 

شبِ اندوه می پیچید بر خود ناگهان مردی

بنام حضرت تو آمد وصبح تبسم شد

 

تمام حسرت آدم پریدن بود و بام تو

که دست آویز حوا دانه ی زرین گندم شد

 

حسام الدین حسینی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386;ساعت 18:2;  توسط حسام الدین;  | 

JavaScript Codes